آنچه یادم نیست

شانه که می کنی

مویه هایم در باد پخش می شوند

موهایت

در         باد         پخش      می شوند؛       شانه            که           می    کنی

در یادِ فرفره ای چرخ می زنم

با بادبادکی که تو را می پرید

گیج می شوم و توی باد

موهای روی شانه های تو را

پخش می شوم

* امروز فیلم آندری روبلوف را گیر آوردم. نمی توانم الان ببینمش. آخرین فیلم ندیده ای است که از تارکوفسکی دارم. کاش هنوز زنده بودی.

دلم عجیب برای دانشگاه تنگ شده. از اتاق تشریح گرفته و آزمایشگاه شیمی آلی و فیزیولوژی و بافت شناسی، تا بساط سیخ و سنگِ خوابگاه و شب نشینی های مداوم. یاد موقعی که برای فیلم دیدن باید تلوزیون را از اتاق تلوزیون کش می رفتیم. سیگار کشیدن های خرکی و نان خشک خوردن های چند روزه. بی پولی ها، مسافرت ها، نشئگی ها و شجریان و که همیشه می خواند. با تار علیزاده و تنبک همایون و کمانچه کلهر.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

یاد نی نوا به خیر که وقتی کاستش را گرفتم،  17 بار پشت سر هم شنیدمش. آن وقتها نشئگی علیزاده از نشئگی تریاک بدونِ آشغال و درجه 1 لبِ مرز بیشتر بود.

الان به نشئگی همان تریاک هم راضی ام.

همه چیزی که در وجودم دارم، قرضی است که از دوستی گرفته ام. از همین حالا غمگینِ وقتِ  پس دادنش هستم.  یاد دوره دانشجویی و نشئگی و خالی بودن، به خیر.

تمام شد

بالاخره فیلمبرداری کار تمام شد. البته نه به کلاسم رسیدم، نه به قراری که گذاشته بودم. حس خیلی بدی برای بد قولی دارم. ولی نمی شد کار یکی دو ماهِ یک گروه پنج- شش نفری را ول کرد برای رسیدن سر قرار.

حس خوبی نسبت به کار ندازم. گر چه همه چیزش تا حالا خوب پیش رفته.

« ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.